Bio in Farsi

بیوگرافی مختصر 

اسماعیل حسین زاده در دانشگاه drake در ایالت Iowa آمریکا اقتصاد تدریس میکند. آثار منتشر شده ایشان عبارت است از سه کتاب و دهها مقاله مختلف در زمینه های گوناگون اقتصاد سیاسی. یکی ازسه کتاب ایشان، که تحت عنوان “اقتصاد سیاسی نظامی گری آمریکا” به فارسی ترجمه شده است، اخیرا توسط نشر نی در تهران به چاپ رسیده است. دکتر حسین زاده از کردهای شمال خراسان، متولد روستای بوانلو، از روستاهای شهرستان شیروان، میباشد. ایشان تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان رودکی اوغاز، دوره متوسطه را در دبیرستان نادر شاه افشار باجگیران، دوره دبیرستان را در دبیرستان جوینی قوچان، و دوره لیسانس را در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران طی کرد. برای ادامه تحصیل بعد از لیسانس ایشان در سال ۱۳۵۴ به آمریکا رفت و مدرک دکترای خود در رشته اقتصاد سیاسی را در آنجا از دانشگاه نیواسکول (New School) واقع در شهرنیو یورک کسب کرد.

اسماعیل در سال ۱۳۲۵ در یکی از مراتع ییلاقی روستای بوانلو، به نام صفرآقا، واقع در منطقه کوهستانی بین شیروان (ایران) و عشق آباد (ترکمنستان)، در یک چادر مشکی گله داری که از موی بز درست شده بود، متولد شد. در آن زمان، گله داری سنتی، یعنی چادر نشینی و مهاجرت بهمراه دام بین مراتع ییلاقی (واقع در نواحی کوهستانی بجنورد و شیروان و قوچان) در تابستان و مراتع قشلاقی (واقع در مراوه تپه و دیگر نواحی نسبتا گرم شرق دریای خزر) در زمستان شیوه عمده فعالیت اقتصادی خیلی از کردهای نوار مرزی بین ایران و ترکمنستان بود.

بر این روال، خانواده اسماعیل هم در آنموقع مانند دیگر گله داران بوانلو و نواحی اطراف هر سال بین مراتع ییلاق و قشلاق کوچ میکرد. از این رو وقتی که اسماعیل به سن مدرسه رسید، مهاجرتش به همراه کوچ نشینان به مراوه تپه متوقف شد زیرا که والدینش او را در روستای بوانلو پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش گذاشتند تا بتواند به مدرسه برود. البته چون در آن روزها بوانلو (مانند اکثر روستاهای ایران) مدرسه نداشت، اسماعیل و دیگر بچه مدرسه ای های بوانلو مجبور بودند به تنها مدرسه موجود در منطقه که در روستای اوغازواقع بود بروند.

استثنایات خیلی نادر به کنار، شش سال آموزش ابتدایی حد اکثر تحصیل در آن زمان (مخصوصا در نقاط غیر شهری) بود. خیلی از بچه ها هم یا اصلا مدرسه نمی رفتند ویا اگر هم میرفتند پس از دو سه سال، یعنی به محض اینکه سواد خواندن و نوشتن را در حدی مقدماتی کسب میکردند، ترک تحصیل کرده و به ادامه کار آباو اجدادی دامداری یا کشاورزی میپرداختند. (البته نا گفته نماند که اکثریت قریب به اتفاق خانواده های ایرانی در آن موقع، مخصوصا خانواده های روستایی و عشیره ای، دخترانشان را اصلا به مدرسه نمی فرستادند.)

طبق این سنت، وقتی اسماعیل دوره شش ساله تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید، خانواده اش انتظار داشت که او هم مثل دیگر بچه های هم سن و سال خودش به روال دیرینه شیوه زنگی و کمک به خا نواده به زندگی گله داری و عشیره ای ادامه دهد. ولی اسماعیل قصد ادامه آن شیوه زندگی را نداشت. درعوض، او مصمم بود که به تحصیلاتش تا سطح دیپلم ادامه دهد تا بتواند بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان معلم بشود.

گر چه به دلیل تنگنا های مالی پدرش با این تصمیم اسماعیل موافق نبود، معذالک بر اثر خواهش و پا فشاری وی و نیز توصیه دو تن از معلم هایش در مدرسه اوغاز راضی شد که او را به دبیرستان بفرستد (دبیرستان نادر شاه باجگیران). منتها بعد از کلاس اول دبیرستان به خاطرعدم بضاعت مالی اسماعیل مجبور شد که به مدت دو سال (دو سال تحصیلی۴۱-۱۳۴۰ و ۴۲-۱۳۴۱) ترک تحصیل کند.

خوشبختانه، بعد از دو سال ترک تحصیل، یعنی در اواخر تابستان سال ۱۳۴۲، فرصتی پیش آمد که با استفاده بموقع از آن اسماعیل توانست دو باره به مدرسه برگشته وبه ادامه تحصیلاتش (از سال دوم دبیرستان) بپردازد. داستان آن فرصت از این قرار است:

در شهریور ماه ۱۳۴۲ رییس دبیرستان باجگیران، بنام آقای پاکزاد، که از مدارس روستاهای حوزه باجگیران بازدید میکرد، توقف کوتاهی هم درروستای بوانلوداشت. طی این توقف از کد خدای روستا میپرسد: “دو سال پیش دانش آموزی از ده شما بنام اسماعیل حسین زاده در دبیرستان باجگیران داشتم که با وجود اینکه دانش آموز ممتازی بود پس از اتمام کلاس هفتم دیگر به دبیرستان برنگشت. میدانی او الان کجاست، چه کار میکند، و چرا ترک تحصیل کرد؟” کدخدا هم (پس از پرس و جو از حاجی غلام حسین، عموی اسماعیل، که در آن جمع حضور داشت) جواب میدهد که: “اسماعیل در روستا است ولی امروز پیش گوسفند ها به چوپانی مشغول است. علت ترک تحصیلش هم عدم بضاعت مالی خانواده اش میباشد.” آقای پاکزاد به وی سفارش میکند که “از قول من به خانواده اسماعیل بگوکه اگر بتوانید فقط خرج خوراک و پوشاک او فراهم بکنید، بقیه مخا رج تحصیلی اش (مانند مسکن، شهریه، کتاب، نوشت افزار، و غیره) را من قول میدهم که از اداره آموزش و پرورش برایش بگیرم.”

به محض شنیدن این خبر، اسماعیل در عین حال که سعی میکند پدرش را متقاعد کند که با ادامه تحصیلش موافقت کند، تصمیم به رفتن با باجگیران میگیرد. ولی وقتی میبیند که پدرش بازهم مردد است، صبح روز بعد، قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شده باشد، یواشکی از خانه در رفته و تک و تنها با پای پیاده از طریق مرز زیلان راهی باجگیران میشود. عصر آنروز وقتیکه به باجگیران میرسد، مستقیما پیش آقای پاکزاد میرود. ایشان هم به قولش مبنی بر فراهم کردن مسکن برای وی وفا کرده و اتاقی را در گوشه ای ازحیاط دبیرستان در اختیار او میگذارد تا بتواند در آن سکونت اختیار کند. البته آن شب، یعنی شب اول پس از رسیدن به باجگیران را در منزل یکی از دوستانش بنام ر. کرد (که از دو سال قبل می شناخت) خوابید. روز بعد، پدر اسماعیل مقداری خواروبار و وسایل مورد لزوم او را بار اسبشان کرده و برایش به باجگیران میبرد. به این ترتیب اسماعیل موفق میشود دوباره به مدرسه برگشته و به تحصیلا تش ادامه دهد. او پس از اتمام دوره سیکل اول در دبیرستان نادرشاه باجگیران، سیکل دوم را در دبیرستان جوینی قوچان تحصیل میکند.

در سال آخر دبیرستان اسماعیل به فکر رفتن به دانشگاه می افتد. منتها به دلیل کمبود امکانات مالی این فکر بیشتر از حد یک رویا بنظر نمیرسد. تا اینکه روزی یکی از دبیرهای او بنام آقای م. پهلوانی بهش میگوید “من فکر میکنم شانس قبول شدن تو در امتحان ورودی دانشگاه (کنکور) خوبست و از اینرو قویا پیشنهاد می کنم که در کنکور شرکت بکنی.” وقتی اسماعیل در جوابش میگوید که بضاعت مالی خانواده اش بهش اجازه نمیدهد به دانشگاه برود، آقای پهلوانی میگوید “حالا امتحان کنکور را بدی اگر قبول شدی بعد نگران هزینه دانشگاه رفتن باش.” شرکت در امتحان کنکور در آن روزها مستلزم رفتن به تهران بود. ولی چون اسماعیل پول لازم برای این سفر را نداشت، به ناچار از خیر شرکت در کنکور گذشت—نکته ای که روش نشده بود به آقای پهلوانی بگوید.

در این موقع اسماعیل در اطاق کوچکی که در منزل خانواده محمدزاده در قوچان اجاره کرده بود زندگی میکرد. سرپرستی خانواده محمدزاده را مادر خانواده بنام زیور خانم، که اسماعیل او را خاله زیور صدا میکرد، به عهده داشت (پدر خانواده فوت شده بود). خاله زیور یک پسر (محمدرضا) و یک دختر (منور) داشت–محمدرضا همکلاس اسماعیل بود. وقتی زیور خانم از طریق محمدرضا متوجه میشود که اسماعیل نمیتواند در امتحان کنکور شرکت کند چون پول رفتن به تهران را ندارد، ایشان داوطلبانه پول لازم را به اسماعیل قرض میدهد. اسماعیل چیزی را که خاله زیور در آن لحظه بهش گفت هنوز خوب بخاطر دارد: “این پول سفرت. لزومی هم ندارد به خانواده ات بگویی. در پس دادنش هم عجله ای نیست. مطمعنم روزی آن را پس خواهی داد.” به این ترتیب اسماعیل توانست به تهران مسافرت کرده و در امتحان کنکور شرکت نماید بدون اینکه به خانواده اش بگوید.

حدود دو هفته بعد وقتیکه روزنامه های کیهان و اطلاعات نتیجه امتحانات کنکور را منتشرکردند، معلوم شد که اسماعیل در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده است. دوستان و همکلاسی های او در قوچان این خبر را جشن گرفتند. اسماعیل خوب به یاد دارد که چطور خانواد او از خبر قبولی اش هم خوشحال و هم متأثر شده بود. خوشحال، از این نظر که قبولی یکنفر در دانشگاه تهران در آن زمان نه تنها ازبوانلو بلکه از تمام آن منطقه موفقیت نسبتا نادری بود. متأثر، از این نظر که کمبود منابع مالی به آنها اجازه نمیداد که او را به دانشگاه بفرستند.

در این موقع آقای حاجی ق. رضائیان، یکی از مردان با سخاوت و دانشدوست کرد (باجگیرانی) که هم با سابقه تحصیلی اسماعیل (به خاطر هم دوره و همدرس بودن او با بچه های فامیلها یش) آشنایی داشت، و هم از وضع مالی خانواده اش آگاهی داشت، به او میگوید که نگران رفتن به دانشگاه نباشد، چون ایشان با کمال میل حاضر است هزینه تحصیلی دانشگاهی او را تقبل نماید. منتها غرور پدر و برادر اسماعیل مانع قبول کردن این پیشنهاد بسیار سخاوتمندانه آقای رضائیان میشود.

از قضا، در خلال همین روزهای استیصال و دست بسربودن اسماعیل و خانواده اش، آقای ب. محمدزاده اوغازی، که در آن زمان افسر (همافر) نیروی هوایی بود و برای مرخصی از تهران به روستا آمده بود، وقتی که از خبر قبولی اسماعیل در دانشگاه و از درماندگی او بخاطر کمبود مخارج تحصیلی مطلع میشود، به دیدن او در بوانلو میرود. در این دیدار، ایشان به اسماعیل میگوید: “اگر بتوانی فقط حدود هزار یا هزار و دویست تومان برای رسیدن به تهران و مخارج یکی دو ماه اول زندگی در آنجا را فراهم بکنی، پس از آن میتوانی کار پیدا کرده و مخارج تحصیلی خودت را فراهم بکنی.” این خبر اسماعیل و خانواده او را خیلی خوشحال میکند. خانواده اش بزودی مبلغ هزار تومان (از طریق فروش چند راس گوسفند ومقداری هم قرض) را برای سفرش فراهم کرده وبه اینترتیب اسماعیل راهی دانشگاه میشود.

حدود دو ماه پس از رسیدن به تهران، یعنی اواسط ترم اول دانشگاه، اسماعیل شروع به کاریابی میکند. در همین راستا و از طریق دوستان سابقش در باجگیران متوجه میشود که کسی از حوالی باجگیران بنام آقای شمخالی در تهران موسسه آموزشی شبانه ای (بنام موسسه آموزشی مشعل دانش، واقع در میدان خراسان) دارد که اگر احتیاج به معلم داشته باشد، ممکن است او را بعنوان معلم استخدام نما ید. اسماعیل این خبر را به فال نیک گرفته و بی درنگ سراغ آقای شمخالی میرود. پس از مصاحبه نسبتا مختصری، آقای شمخالی به او پیشنهاد همکاری یعنی تدریس شبانه در موسسه اش را میدهد. تدریس اسماعیل در مشعل دانش (اکثرا بصورت نیمه وقت، گاهی هم بصورت تمام وقت) تا موقع فارغ التحصیلی او از دانشگاه ادامه پیدا کرده و به اینترتیب مشکل تامین هزینه تحصیلی او بر طرف میشود. البته، طی سالهای دانسجویی در تهران اسماعیل گاهگاهی تدریس خصوصی هم میکند.

از اوایل سال چهارم دانشگاه اسماعیل به فکر ادامه تحصیل تا مقطع دکترا می افتد تا بتواند پس از احراز این مدرک در سطح دانشگاه تدریس کند. منتها چون مدرک دکترای اقتصاد در آن زمان در ایران داده نمیشد، لازمه تحصیل در این مقطع و اخذ مدرک مربوطه رفتن به خارج بود. از این نظر باز هم اسماعیل با مشکل تامین هزینه لازم برای ادامه تحصیل مواجه میشود. ولی وقتی متوجه میشود که اگر بتواند به آمریکا برود، میتواند هزینه تحصیلی خود را از طریق کار در آنجا فراهم کند، در پیش بردن هدفش برای ادامه تحصیل در خارج مصمم تر میشود.

در این راستا، پس از فارغ التحصیلی از دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران و طی خدمت سربازی (بعنوان افسر وظیفه، در “فرح آباد” تهران) به سا عات کاری خود در مشعل دانش افزوده و به این ترتیب پول لازم برای بلیت پرواز به آمریکا را پس انداز میکند. منتها گرفتن ویزای دانشجویی از کنسولگری آمریکا در آن موقع مستلزم شرایط مالی دیگری هم بود که فراهم کردن آنها برای اسماعیل مقدور نبود. مشکل ترین این شرایط از نظر اسماعیل داشتن حساب بانکی با موجودی حد اقل معادل هفت هزار دلار آمریکایی بود. خوشبختانه، یکی از دوستان اسماعیل در تهران (بنام آقای ح. غلامی) با قرض دادن چند روزه مبلغ مورد لزوم به او این مشکل را بر طرف کرده، و لذا اسماعیل موفق به گرفتن ویزای دانشجویی به مقصد آمریکا میشود. (او هنوز خوب یادش هست که فقط با هفتاد و سه دلار پول به آمریکا آمد.)